Fate is predetermined.
part: 10
ساعت ۱:۴۰/پاریس/فرودگاه بین المللی رواسی
یول: اماده ایی؟
+:اره...مامان رفت دستشویی
یول: اوکی ۱۰ دقیقه مونده
+:بابا..... من نگرانم
یول: منم همینطور.....میدونی الیزا، پدربزگت ادمی نیست که همینطوری برای کسی کاری انجام بده، حتی بچهاش....ولی مادرت اسرار داره
+:نمیدونم من که نمیشناسمش
یول: من مطمئنم یا ولمون میکنه به امون خدا یا در برابرش چیزی میخاد
+:مامان اومد
مینا: خب بریم؟
الیزا: اوهوم
۱۲ ساعت پرواز پیشه رو داشتن
و ۱۲ ساعت پرواز به سمت زندگی جدیدشون
شاید بعده ها پشیمون بشن از سفرشون
شایدم خداروشکر کنن
پرواز خیلی خاصی نداشتن و مثل قدیم ها با هواپیما های وی ای پی و فرس کلس نمیرفتن، خیلی معمولی
توی دل همشون دلشوره بدی بود ولی ناچار به ادامه بودن
۱۲ ساعت به مزخرف ترین شکل ممکن و حوصله سر بر ترین شکل ممکن پیش رفت
ساعت ۹:۴۰ صبح،به وقت کره/ فرودگاه بین المللی اینچئون/سئول
بعد از چک شدن پاسپورت هاشون از فرودگاه خارج شدن
همجا با برف پوشیده شده بود و باد تندی میوزید که سرمای برف ها رو مثل سیلی توی صورتشون خالی میکرد
با اضطرابی که مشخص بود از کجا منشاء میگرفت به سمت کافه ای رفتن برای تجدید قوا
مینا: میسون لوکیشن فرستاد
یول: چقد راهه؟
مینا: ۲۶ دقیقه، هنوز عمارت همونجاست
یول: همونجا؟
مینا: اوهوم، میسون گفت بابا چند سال بعد رفتنمون همرو یجا جم کرده تا با هم زندگی کنن، الان همه توی عمارت زندگی میکنن باهم
یول برای چندمین بار نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد "خدا به خیر کنه"
ساعت ۱:۴۰/پاریس/فرودگاه بین المللی رواسی
یول: اماده ایی؟
+:اره...مامان رفت دستشویی
یول: اوکی ۱۰ دقیقه مونده
+:بابا..... من نگرانم
یول: منم همینطور.....میدونی الیزا، پدربزگت ادمی نیست که همینطوری برای کسی کاری انجام بده، حتی بچهاش....ولی مادرت اسرار داره
+:نمیدونم من که نمیشناسمش
یول: من مطمئنم یا ولمون میکنه به امون خدا یا در برابرش چیزی میخاد
+:مامان اومد
مینا: خب بریم؟
الیزا: اوهوم
۱۲ ساعت پرواز پیشه رو داشتن
و ۱۲ ساعت پرواز به سمت زندگی جدیدشون
شاید بعده ها پشیمون بشن از سفرشون
شایدم خداروشکر کنن
پرواز خیلی خاصی نداشتن و مثل قدیم ها با هواپیما های وی ای پی و فرس کلس نمیرفتن، خیلی معمولی
توی دل همشون دلشوره بدی بود ولی ناچار به ادامه بودن
۱۲ ساعت به مزخرف ترین شکل ممکن و حوصله سر بر ترین شکل ممکن پیش رفت
ساعت ۹:۴۰ صبح،به وقت کره/ فرودگاه بین المللی اینچئون/سئول
بعد از چک شدن پاسپورت هاشون از فرودگاه خارج شدن
همجا با برف پوشیده شده بود و باد تندی میوزید که سرمای برف ها رو مثل سیلی توی صورتشون خالی میکرد
با اضطرابی که مشخص بود از کجا منشاء میگرفت به سمت کافه ای رفتن برای تجدید قوا
مینا: میسون لوکیشن فرستاد
یول: چقد راهه؟
مینا: ۲۶ دقیقه، هنوز عمارت همونجاست
یول: همونجا؟
مینا: اوهوم، میسون گفت بابا چند سال بعد رفتنمون همرو یجا جم کرده تا با هم زندگی کنن، الان همه توی عمارت زندگی میکنن باهم
یول برای چندمین بار نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد "خدا به خیر کنه"
- ۳۲۹
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط